مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
43
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حسنها بر حسن او بيفزود . زنان ، چشم بر وى دوختند . آنگاه ملكه برخاسته ، از گرمابه بيرون آمد و تحفهء عودزن نيز با او بيرون آمد و با او هميرفت تا خانهء او بشناخت . و او را وداع كرده ، بقصر خليفه بازگشت و در نزد سيده زبيده حاضر آمده ، زمين ببوسيد . سيده زبيده گفت : اى تحفه ، سبب دير كردن تو در گرمابه چه بود ؟ تحفه گفت : اى خاتون ، دخترى ديدم كه چنان لعبت ماهروى نديده بودم و تا اكنون محو جمال او نشسته ، سر و تن نشستم . اى خاتون ، بنعمت تو سوگند اگر او را بخليفه بشناسانى ، خليفه ، شوهر او را بكشد و او را به خود تزويج كند . از آنكه در ميان زنان ، چنان خوبروى پديد نيايد . من از شوهر او جويان شدم . گفتند : شوهر او مرديست بازرگان كه حسن بصرى نام دارد . چون او از گرمابه بدر آمد ، من در پى او افتاده ، هميرفتم تا او به خانه اندر شد . خانه از فلان وزير بود كه آن خانه را درى بسوى دجله و درى بسوى خشكى گشوده مىشود . و اى خاتون ، مرا بيم از آنست كه خليفه او را بشنود و با شريعت مخالفت كرده ، شوهر او را هلاك سازد و او را بخويشتن تزويج كند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و نود و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، كنيز خليفه چون وصف نكوئى زن حسن بصرى را با سيده زبيده بازگفت ، سيده زبيده بانگ بر وى زد كه : اى تحفه ، مگر اين دخترك در حسن و جمال بمقامى رسيده كه خليفه ، دين خود به دنيا بفروشد و از بهر او مخالفت شريعت كند ؟ به خدا سوگند بايد من او را ببينم . اگر بدينسان كه گفتى نباشد ، ترا بكشم . چگونه ميتواند شد كه آن دخترك از سيصد و شصت تن همسران خليفه نكوتر باشد ؟ كنيز گفت : اى خاتون ، به خدا سوگند نه در قصر خليفه و نه در بغداد و نه در عرب و نه در عجم ، بلكه در همهء روى زمين ، چنان خوبروى پديد نيايد . در آن هنگام ، سيده زبيده ، مسرور را بخواست و به او گفت :